تبليغاتX
نازگل

سلام

 

وای که این سرماخوردگی چه بده.

مامان آقاسید وخواهرشو خواهر زادش دوشنبه ای رفتند مشهد از فرداش آقاسید سرما خورد دکتر هم

رفت آمپول هم زد اما خوب نشد از دو روز پیش منم سرماخوردم  منم آمپول زدم کلی دوتایی پامون درد

میکرد هر دوناله میکردیم،دیشب بابا آقاسید رو برد دکتر بازم آمپول.

صبح تا10خوابیدیم الان چندین روزه بوس بوسی از راه دور میفرستیم واسه هم.بغل مغلم کنسل.بابا

کلی سفارش کرد واگیرداره ها نزدیک آقاسید نری ها.گوش کردم اما منم سرما خوردم.

حالا مامانم هم سرماخورده تازه ظهر رفتم خونه آقاسید که ناهار واسه برادرشوهرم درست کنم گفت

سرخ کردنی درست نکنیا سرماخوردم گفت منم آمپول زدم.کلی خندیدم گفتم خوبه همه این روزا این درد

رو گرفتن.

 

 خدایا همه مریضا روشفا بده.

 

مریضی خیلی بده 5شنبه ای هم اصلا نرفتم مغازه،راستی دوتا دوست پیدا کردم فاطمه که نامزده

آقامحمد که مغازش تو زیرزمین پاساژه،سمیه که نامزده آقامهدی اونا لوازم آرایشی دارن کنار مغازه

محمدآقا مغازه دارن وقتی میخواستند وسایلهاشون روبچینند منوفاطمه رفتیم کمکشون کلی باهم

حرفیدیم وخندیدیم ودوست شدیم.یکی ازهم چراغی ها شب تولد امام رضا عقد کرد.حالا 4تا زن وشوهر

عقدی تو زیرزمین پاساژ هستند مونده علی وجواد وهوشنگ اگه اینا هم ازدواج کنند خوب میشه.

 

فعلا برم که وقت قرصامه.

 

مواظب خودتون باشیدا

 

 

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 18:45 توسط سیده آیدا و آقا سید |

سلام خوبین

 ما از مشهد اومدیم

3آبان رفتیم دیروزم که 7بود برگشتیم،خیلی خیلی بهمون خوش گذشت بهترین سفرمشهد بود واسه

منوآقاسید.

قضیه از این قراره که هر دومامانا همراهمون نیومدند.مامان جون که گفتند من اگه همراه شما بیام بعد از

ولادت امام رضا خواهرم میخواد بره مشهد میخوام همراهش باشم واسه همین نمیتونم بیام هرچی

گفتم شما بیاید باز همراه خاله هم برید گفتند خسته میشم شما برید مامانم هم وقتی شنید که مامان

جون نمی یان گفتند منم نمی یام من به خاطر اوشون میخواستم بیام حالا که نمی یان منم نمی یام

دوتایی برید گفتیم خب باشه چاره ای نیست میریم اما تابستون با هم میریم.

صبح جمعه ساعت6حرکت کردیم صبحانه هم مامان واسمون گذاشته بود چند کیلومتری رفتیم که آقاسید

گفت خیلی خوابم میاد نمیتونم رانندگی کنم من نشستم پشت فرمون وآقاسید باخیال راحت یک

ساعت ونیم خوابید تو این جاده طبس که فقط بیابونه آدم واقعا خسته میشه،وقتی آقاسید بیدار شد

صبحونه خوردیم البته توماشین من لقمه میگرفتم میدادم به آقاسید که رانندگی میکرد گفتیم اگه جایی

وایسیم دیروقت میرسیم مشهد خلاصه باکلی مسخره بازی وخنده و آهنگ چندین ساعت رفتیم واسه

ناهار هم  تویکی از شهرهای بین راهی خوردیم مامان برنج ومرغ پخته بود گرمش کردم ونوش جان

کردیم باز حرکت کردیم ساعت9:30بود که رسیدیم مشهد خیابوناخلوت بود بیشتر هم پلاک12.

رفتیم نزدیک یه لحظه وایسادیم چندین نفر ریختند سرمون که منزل،آپارتمان،سوئیت رفتیم یه جایی رو

دیدیم که پسند کردیم کوچه امام رضا3گفت شبی 10000تومان گفتم نه گرونه تا اومدیم بیایم بیرون گفت

به خاطر تو دخترم باشه هزارتومانشم نده.خلاصه اونجامستقر شدیم استراحتی کردیم وبدون اینکه شام

بخوریم رفتیم حرم خیلی خوب بود کلی زیارت کردمو نماز خوندم.همه ی شما دوستان رو هم دعا کردم.

وای که چقدر هم خلوت بود.عجب زیارتی کردیم منو آقاسید تابستان پارسال هم که رفتیم یه همچین

زیارت دلچسبی نکرده بودیم آخه شلوغ بود.

اومدیم خونه فوری خوابیدیم.صبح بعداز صبحونه رفتیم که بریم الماس شرق پیش دوست آقاسید تو راه یه

پرایدی زد آینه ماشینمون رو شکوند خوبیش این بود که وایساد دوستش اومد خسارت آینه رو داد ما هم

زیاد اذیتش نکردیم هرچی داد گرفتیم.

رفتیم الماس شرق دوستش مغازه بدل جات داره یه گوشواره خوشکل خردم.مراسم الماس رو هم دیدیم

بعد رفتیم بازارخیام ناهار هم همونجا خوردیم وبازاربین المللی رو دیدیم ورفتیم 17شهریور اونجا عمده

فروش ها هستند رفتیم که خرید کنیم واسه مغازمون یه خورده لباس گرم خریدیم ورفتیم بازار رضا

بعدرفتیم سوپری سوسیس وبرنج وقیمه خریدیم شام سوسیس خوردیم واسه ناهار فرداهم برنج پختم

که فردا راحت باشیم بهد شام رفتیم حرم بازم خلوت بود.اومدیم خونه نشستیم سریال تماشا کردیم

وخوابیدیم فرداشم رفتیم مدرسی واسه خرید که چیزجالبی ندیدیم ناهار اومدیم خونه استراحتی کردیمو

 عصر رفتیم که بریم کوهستان پارک این همه راه رفتیم گفتند هواسرده تعطیله.برگشتیم الماس شرق

رفتیم سرزمین عجایب کلی بازی کردیم آخرشم یه جورچین برنده شدیم.شام هم همونجا پیتزا بوف

 خوردیم بعدشام رفتیم مغازه محمدرضا(دوست آقاسید)یه گوشواره دیدم کار دست بود بافتش خیلی

خوشم اومد گفتم چه قیمتیه نگفت گذاشت تو جعبه بهم داد هرچی گفتیم قیمتش گفت هیچی هدیه

است.تشکر کردم بعد سه تایی رفتیم حرم خیلی خوش گذشت کلی زیارت کردیم عکس هم انداختیم از

هم خداحافظی کردیم ما اومدیم خونه دوش گرفتیم وسایلهامون جمع کردیم واسه فردا.خوابیدیم.فردا 

صبح ساعت7حرکت کردیم به طرف تهران از نیشابور.سبزوار گذشتیم بعداز سبزوار یه کاروانسرای قدیمی

بود رفتیم اونجا کلی عکس وفیلم گرفتیم مسافرا وقتی دیدند ما رفتیم پشت سر هم اومدند کسی اونجا

نبودجز یه پیرمرد که دو در نشسته بود می گفت میراث فرهنگی اینو خریده داره بازسازی میکنه مربوط به

دوره صفوی وقاجاریه بود.

بعد از دیدن پولی بهش دادیم وحرکت کردیم ناهار شاهرود وایسادیم عجب شهر قشنگیه خیلی خوشم

اومد از شهرشون باصفا وپراز درخت رفتیم آبشارش ناهار خوردیم و حرکت کردیم از دامغان رد شدیم به

سمنان که رسیدیم دیدیم نمایشگاه زدند گفتم آقاسید بریم نمایشگاه من عاشق وسایل سفالی

هستم قبول کرد یک ساعتی تو نمایشگاه بودیم چند تا وسیله خریدم یه شکلات خوری هم واسه

مامانم.

بعد هم حرکت ساعت10رسیدیم تهران رفتیم خونه دوستم که تو دانشگاه باهم بودیم.البته شام خورده

بودیم بعد رفتیم.چندساعتی نشستیم بعد آقاسید خوابید من رفتم اتاق مریم کلی حرف زدیم

وخوابیدیم.صبح مریم رفته بود سرکار تویه شرکتی میره کارآموزی.ازمامان باباش خداحافظی کردیمورفتیم

بازارخرید واسه مغازه.6ساعتی بازار بودیم از تهران زدیم بیرون ناهار هم قم خوردیم ساعت5:30البته شد

عصرونه.بعدم حرکت کردیم من خوابیدم یک ساعتی آقاسید اگه تخمه بزاری جلوش 24ساعته رانندگی

می کنه.چند ساعت که رفتیم شام ساندویچ خوردیم باز من خوابیدم تا دو در خونه.بیچاره آقاسید بدون

اینکه منو صدا کنه رانندگی کرده بود.رسیدیم رفتیم خونشون مامانش خونه دایی بودند اونجاخوابیدیم.

صبح مامان،بابا،مامان جون هرچی زنگ زدند مابیدار نشدیم دلشون شور میزد آخه ما گفته بودیم شب

یه جامیخوابیم که نگران نباشن ولی اومدیم ساعت3رسیده بودیم.خلاصه صبح بابا کلی زنگ میزنه تا

اینکه آقاسید بیدار میشه بابا هم میگه شما که ما رو نگران کردید چراگوشیتون رو جواب نمیدید ترسیدیم

وقتی بابا تماس رو قطع کرد به آقاسید گفتم از یه طرف کاش بابا اینا بودند دلم واسشون تنگ شده از

طرفی خوبه نیستند وگرنه کلی دعوامون میکردند کلی آقاسید خندید.بعد خواستم بیام خونه که ناهار

حاضر کنم آقاسید گفت ممنون خوش گذشت کلی بغل وبوس بوسی وبای.

 

این از خاطره ی سفر مشهد که خیلی هم خوش گذشت.

 

 عسلی جونم کلی دعات کردم واست نماز هم خوندم.

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 14:23 توسط سیده آیدا و آقا سید |

صبح دیر از خواب پاشدم صبحانه نخورده بابا رسوندنم کلاس خیاطی بعد از کلاس رفتم مغازه وچون حالم

زیاد خوش نبود آقاسید منو رسوند خونه،یکی از دوستانمون که اصفهانی هستند زنگ زد که میایم

خونتون.ناهار که خوردم استراحتی کردم بعد هم خیاطی کردم عصر عمه ودختر عمه های آقاسید اومدند

خونمون مامان جونم هم اومدند خوب بود.وقتی رفتند تدارک شام دیدیم داشتم به مامانم میگفتم تو که

گفتی نذرت کنم ببرمت مشهد ماشین جور میشه پس چی شد که داداشم زنگ زد گفت شیرینی آماده

کن که پراید نو واست خریدیم دارم میارمش از خوشحالی نمیدونستم چیکار کنم.هر دومامانا خوشحال

شدن که میریم مشهد.به مامان جون گفتم از قدم خوب شماست کاش زودتر میومدین خونمون.وقتی

ماشین رو آورد فرصت ندادم بیاد توخونه رفتم مغازه آقاسید هم دید کلی خوشحال شد گفت مبارکت

باشه عزیزم.

اومدم خونه مهمونا اومدند شام خوردیم و رفتیم مامان جون برسونیم خونه برادر آقاسید ماشینو دیده

میگه خیلی مبارکه.

 

 

عسلی جون ممنون از دعات.رفتم حرم واست دعا میکنم.اگه بهت نزدیک بودم حتما واست

سوقاتی می آوردم.

 

بای دوستان تا وقتی برگردم احتمالا دو روز دیگه میریم

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 18:49 توسط سیده آیدا و آقا سید |

سلام دوست جونای خودم

 

دیروز 17مهر ماه بیست ویکمین ماهگرد ازدواجمون بود

دیشب به همین مناسبت شام رفتیم پیتزا.

خیلی خوش گذشت.راستی نیت کردیم اگه یه پراید خوب با قیمت مناسبت خریدیم منوآقاسید هر دوتا

مامانا رو ببریم مشهد.

واینکه مغازه هم کار وکاسبی راه افتاده وخوبه.

هر روز عصر میرم مغازه پیش آقاسید.هر دوتامون کتاب بردیم وقتایی که مشتری نیست کتاب

میخونیم.کارت ویزیت مغازه رو هم خودم طراحی کردم خیلی خوب شده فردا میدیم واسه چاپ.

2ماه دیگه هم عقد دختر داییم هست چند روزه مشغول دوختن لباس بودم واسه خودم که نزدیک عقد که

شد غر نزنم که لباس ندارم.

هفته گذشته با خانم های خیاطی رفتیم سرچاه یکی از خانم ها،خیلی خوش گذشت آش رشته هم

پختیم،انار خوردیم وکلی حرف وگپ وخنده.

داداشم میگفت آره مثل بچه مدرسه ای ها رفتین اردو ولی خدایی خوش میگذره خانم ها با هم برن

صفاسیتی.

 

 

عسل خانمی بلکه به خاطر دعای تو منم قسمتم بشه برم زیارت.

 

 

 

همسر عزیزم  بیست ویکمین ماهگرد ازدواجمون مبارک

 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 16:59 توسط سیده آیدا و آقا سید |

سلام

 

یادم رفت اینو بگم شیراز که بودیم همون کفشی که میخواستم پیدا کردم وخریدمش

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 0:57 توسط سیده آیدا و آقا سید |

سلام

امروز روز سوم بود که مغازه رو افتتاح کردیم

خیلی خوبه و راضی هستیم کارت مغازه رو هم خودم طراحی کردم وهمینطور دکورشو

 

 

 

چه کم وخوب بود این پست

نماهای از مغازه

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

اینم دکور

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 1:3 توسط سیده آیدا و آقا سید |

سلام

اول مهر که همه شاد وخوشحال هستند ضدحال بدی خوردم وکلی ناراحت شدم،هر روز صبح با صدای تیا

(مرغ مینا)ازخواب پامیشدم اون روز پاشدم دیدم هیچ صدایی نمی یاد رفتم سراغش دیدم وایییییییییییییییی گوشه

قفس بی صدا افتاده شوکه شدم رفتم صدای مامان کردم کلی گریه کردم آخه به طورعجیبی دوستش داشتم و

وابستش بودم مامان اومد قفس رو از اتاقم برد بیرون باورم نمیشد که مرده باشه همه جای اتاق رو نگاه

میکردم یادش می افتادم گریه می کردم زنگ زدم به آقاسید اومد خونمون دلداریم میداد اما باورم نمیشد تازه

داشت باهام خو میگرفت همه جا دنبالم می یومد.مامان می گفت خالا اینقدر گریه داره،هدا روشکر کنید این

پرنده رو داشتید چشمتون زدند خورده به این اگه نبودش یکی از شما بلایی سرتون می یومد.آقاسید واسه این که

روحیه منو خوب کنه گفت حاضر بشو ظهر میریمشیراز.ظهر رفتیم تا دیشب شیراز بودیم خوش گذشت یادم

رفته بود موضوع تیا رو اما وقتی برگشتیم باز غمگین شدم اما به خاطر آقاسید به روی خودم نیاوردم صبح

رفتیم مغازه.فردا دیگه مغازه رو باز میکنیم.

 

فعلا بای

 

 همسرم مهربانم ممنون به خاطر این که مواظب روحیه من هستی ودرکم می کنی

دوستت دارم تا.....

نه دوستی که تا نداره  

فقط بگم که عاشقتم

+ نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 16:33 توسط سیده آیدا و آقا سید |

سلام دوستای گلم

 یه چند روزی منوآقاسید رفته بودیم تهران واسه خرید جنس مغازمون.

کلی خسته شدیم آخه بیشتر مسیری که کار داشتیم ماشین از اونجا رد نمیشد

مجبور بودیم پیاده بریم.دوشب پیش هم خونه یکی از اقوام افطاری دعوت بودیم دیشب

هم خونه مامان جون بودیم.هفته گذشته یکی از دوستان دوران دبیرستانم زنگ زد که

آره دلم واست تنگ شده ویاد اون دوران بخیر باهم خوش بودیم کاش یه روز میشد با

بچه ها باشیم منم بهش قول دادم بعد از ماه رمضان یه قراری بزارم چند تا دوستان

صمیمی رو دعوت کنم دورهم باشیم خوش میگذره.جنس هایی که خریدیم امروز

رسید شب میریم مغازه که جنس ها رو بچینیم.دکور مغازه رو هم قرار شد خودم

درست کنم.آخر سر عکس از مغازمون میزارم.راستی هفته گذشته برادر شوهرم که

راننده کامیون هست تصادف کرده ما نمیدونستیم فقط بهمون گفته بود که لاستیک

اززیر ماشین در رفته وقتی از تهران برگشتیم مامان جون گفتن تصادف کرده خیلی

ترسیدیم گفتن پاش آسیب دیده فردا شبش که اومد رفتیم عیادتش دیدیم

بببببببلللله آقا زده پاشو ناکار کرده خیلی خدا بهش رحم کرده با یه ماشینی شاخ به

شاخ میشه اما زود دستشو میده به خاکی کسی از بین نرفته اما زخمی  داشته.این

دادش آقاسید هم پاشواصلا نمیتونه تکون بده فعلا توخونه تحت مراقبت مامانه.

 

 

یه خبر    

چند روز پیش جاریم بهم گفت حامله هست و۲ماهشه خیلی ذوق 

کردم  دلم میخواد زودی دنیا بیاد زن عمو میشم آخ جون

 

بای تابعد

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 23:30 توسط سیده آیدا و آقا سید |

 ۱۷/۶/۸۸

 

بیستمین ماهگرد ازدواجمون مبارک

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 16:31 توسط سیده آیدا و آقا سید |

 

سلام حال شما خوبین

طاعات و عباداتتون قبول ما رو هم که دعا می کنید؟

این چند وقته خیلی سرم شلوغ بود راستش یه پاساژ داره افتتاح

میشه یه مغازشو هم ما اجاره کردیم داریم داخل مغازه رودرست

میکنیم وخوشکلش کنیم میخوایم لباس فروشی بزنیم منو

آقاسید.

دیشب هم رفتیم یه سری زدیم دیدیم آقاهه دیوارای مغازه روداره

درست میکنه،بستنی قیفی خریدیم که بریم یه جا بشینیم

درمورد مغازه حرف بزنیم با موتور باید یه تیکه راه میرفتیم این

بستنی ها داشت آب میشد دستامون بستنیی شد اگه بدونید

چه خنده بازاری شد وقتی به جای مورد نظر رسیدیم خیلی از

بستنی نمونده بود خلاصه تا دیروقت باهم بودیم آقاسید منو

رسوند خونه رفت.این چند روزه هم  کلاس خیاطی میرم با دهان

روزه اینقدر تشنم میشه،کتاب اول سه تارو هم تموم کردم استاد

گفته باید کل کتاب رو حفظ کنی تابریم سراغ  کتاب دوم فکر کنم

یک ماهی طول بکشه.دیوارای مغازه رو آبی آسمانی زدیم حالا

آماده شد عکسش رو میزارم.

عکس دکراسیون مغازه اگه کسی داره بهم بگه،ممنون میشم.

خلاصه ومفید

 

 

بای

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 15:30 توسط سیده آیدا و آقا سید |

اینم عکس دمپایی که خریدم

کفشی هم که میگم پاشنه اش از این بزرگتر و تپل تر دنبالشم پیدا نمیکنم

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 1:39 توسط سیده آیدا و آقا سید |

 

سلام

 شیراز بودیم

جاتون خالی

خوش گذشت

 

چهارشنبه شب بود که رفتیم بیرون از جلو پیتزایی رد شدیم هردو هوس کردیم وشام رفتیم یه پیتزا زدیم به

بدن.منوآقاسید هروقت بریم پیتزایی یه پیتزا بزرگ ودوتا دوغ کوچیک سفارش میدیم هیچوقت نشده

دوتاپیتزا بگیریم آخه همون یکی رو هم که میگیریم قاچ آخری سرش دعواست من میگم تو بخور اونم میگه

اصلا جا ندارم تو بخور،خیلی هر دو کم خوراکیم.صبحانمون دوتا تخم مرغ که دوتایی میخوریم تازه زیاد هم

میاد.مامان یه دفعه دعوام کرد که چرا بیشتر درست نمیکنم واسه خاطر مامان یه روز صبح 3تا تخم مرغ

درست کردم به اندازه دوتاشو خوردیم اون یکی زیاد اومد گفتم مامانم حالا بهت ثابت شد نمیتونیم بخوریم.هرجا

هم میریم میگن شما عجب مهمونای کم خرجی هستید چایی که نمیخورید میوه هم فقط یه دونه اونم اگه خیار باشه

بهتره،ماست ونوشابه هم که اصلاو...(عجب خوبیم ما)

داشتم میگفتم چهارشنبه شب بعد ازخوردن پیتزا آقاسید گفت بریم شیراز دیدنی حاج دایی که از مکه اومدند منم

از خدا خواسته قبول کردم فردا صبحش رفت بلیط گرفت واسه ظهر آخه پرایدم رو فروختیم بی وسیله شدیم

گفتیم حالا با اتوبوس بریم تازشم فیلم هم میبینیم

بعد از کلاس خیاطی وناهار حرکت کردیم توراه فیلم دلداده گذاشتند ضدحال هرچی فیلم داشت ما دیده بودیم

وقتی رسیدیم شیراز رفتیم همبرگرخوردیم آخه گرسنه بودیم بعدم رفتیم سینماسعدی وچهار راه خیرات کفش

بخرم اما کفشی که من میخوام هیشکی نبود حالا عکس مدل کفشی که میخوام میزارم هرکی هرجا دید آدرسشو

بهم بده.

بعدکلی گشت یه صندل خوشکل خریدم عکسشو میزارم.

زنگ زدیم به حاج دایی گفتیم که داریم میایم خونتون تاکسی سوارشدیم رفتیم عجب راننده باحالی داشت یه

پیرمرد خوش زبون بود.خلاصه رسیدیم خونه حاج داییم تا ساعت 11نشستیم دایی از مغازه اومدند خواهر زن

های دایی هم اونجا بودند بعداز شام ودیدنی رفتیم طبقه بالاخونه پسرشون که خالی بود خوابیدیم صبح هم

خداحافظی کردیم رفتیم به طرف خونه دخترخالم که از بس زنگ زد دیوونمون کرد میگفت چرا نمیایید خیلی

باهم خوبیم شوهرش شیرازیه عروسی که کردند رفتند شیراز واسه زندگی الانم یه دختر6ساله داره.رفتیم خونه

مادرشوهرش  ناهار اونجا بودیم کلی خوشحال شدند آخه پدرشوهرش هفته گذشته تصادف کرد اونا هم اونجا

بودند پذیرایی گرمی کردندسرسفره مادرشوهردخترخالم میگفت خدایی کاش همه مهونا مثه شما بودندهمیشه

بیاید اینجا آخه شما که هیچی نمیخوریدظرفم کثیف نمیکنید تویه لیوان ویه بشقاب آب وغذامیخورید کلی هممون

خندیدیم.تا ساعت5اونجا بودیم شوهرش ما رو رسوندند ترمینال که بیایم خونه،بازم فیلم تکراری،سوگند.

کلی حرف وخنده ورسیدیم خونه.

اینم ازشیراز کوچولو مدت.

ولی خوش گذشت راستی زن دایی پنجاه هزارتومان بهمون دادند گفتند چون دفعه اوله دوتایی میاید خونمون.

 

 یه کاری میخوایم راه بندازیم واسمون دعا کنید همه چی جور بشه.

 

دوستتون دارم دوستان بای تابعد

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 16:25 توسط سیده آیدا و آقا سید |

سلام

دیروز نوزدهمین ماهگرد ازدواجمون بود خیلی بهمون خوش گذشت از عصر تا آخر شب

با هم بودیم رفتیم چند تا سکه داشتیم بفروشیم سکه ای که دانشگاه بهمون داد

هم فروختیم پولشو تقسیم کردیم،چند تا انگشتر داشتم فروختم در عوضش یه

انگشتر ویه پلاک کوچولو برداشتم خیلی خوشکلن.

شام هم سالاد فصل خوردیم خوب بود.

باید قدر این باهم بودن ها را دونست.

بازم میام بای

 

 

دوستت دارم عزیزتر از جانم

 

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 14:1 توسط سیده آیدا و آقا سید |

 

اینها هدایای ازدواجمون هست که امروز رفتم دانشگاه گرفتم یه سکه

تمام،قرآن،کتاب وسی دی

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

لباس یقه شکاری

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

پارچه لباس مردونه که مولوی خریدم

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

 

بقیه در پست بعدی....

منتظر باشید

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 13:44 توسط سیده آیدا و آقا سید |

 

سلام

 ما از تهران برگشتیم

حال شما؟

خوبین؟

حالا از سفر بگم

پنجشنبه ساعت 8بود حرکت کردیم تو راه کلی حرف وخنده وکمی درد دل با نامزد عزیز

ناهار اصفهان بودیم پل خواجو خیلی هم خوش گذشت فیلمی داشتیم واسه ناهار خوردن.

خواستیم بخوابیم اما هوا گرم بود نامزد عزیز هم گفت من که خوابم نمیاد بریم حرکت کردیم دلیجان بود

وایسادیم نماز بخونیم تو یه مسجد دیدیم هیشکی جزما دوتا اونجا نیست کولرهم روشن گفتم جون

میده واسه خواب از مسئولش سوال کرد گفت اشکالی نداره یک ساعتی خوبیدیم.بستنی زدم به

رگ وراه افتادیم به قم که رسیدیم رفتیم جمکران وای که بزرگه من کوچولو بودم رفتم جمکران دیگه نرفتم

اما خیلی به ذوقم خورد آخه وقتی میگفتن چاه امام زمان فکرمی کردم یه چاه بزرگه میشه داخلشو هم

نگاه کرد اما نه یه کوچولو چاهی بود یه خانمی هم نامه ها رو میگرفت می انداخت داخلش.

کلی نمازو دعا وبعد حرکت به طرف تهران رفتیم شهر ری خونه دوستم آدرس گرفتیم تا یه جایی رفتیم

اومدن دنبالمون.همونی که شوهرش تهران کار میکنه.

شام از بیرون کباب گرفتن خوردیم بعد از رستگاران هم رفتیم پارک خوش گذشت.جمعه منو آقا سید

رفتیم امامزاده عبدالعظیم دفعه اولم بود میرفتم خیلی خوب بود حسابی زیارت کردم

واسه همه دعا کردم.

کمی هم تو بازارش گشتیم و ناهار خونه خوردیمو استراحت شب هم بعد از جومونگ خوراک سوسیس

درست کردیم 4تایی رفتیم پارک ارم،بعد از شام رفتیم تو صف ترن از ساعت12:30تا2توصف بودیم خیلی

شلوغ بود.دوستم که نیومد گفت هفته پیش سوار شدم میترسم منوآقاسید جلو نشستیم شوهر

دوستم پشت سر ما اولش گفتم ترس نداره آقا رفت بالا وقتی سرعت گرفت تا اونجایی که در توانم بود

جیغ کشیدم اصلا جلومو نگاه نمیکردم خیلی ترسیده بودم.بعد از اون رفتیم ماشین سواری کلی

خوش گذشت.

سفینه که خواستیم سوار بشیم جز ما و2نفر دیگه کسی نبود صندلی ها خالی از لج ما آقاهه تندش

کرد منودوستم جیغ نامزدها صدا وخنده.

سورتمه هم سوار شدیم اونم به همین منوال.ساعت 3:30هم رفتیم خونه سرم رفت رو بالش خوابم

برد.صبح بعد از صبحونه خداحافظی کردیم رفتیم میدان انقلاب خونه مریم دوست دانشگاهیم از شهرری

تا خونه مریم اینا 1ساعت و نیم تو راه بودیم وای که چه خسته کننده است رانندگی تو تهران.بیشتر

عمرآدم تو ترافیک هست.

ناهار خونشون خوردیم استراحت کردیم عصر مریم وپسر دادشش رو برداشتیم رفتیم دربند اونجا بود که

آب وهوا عوض شد از بس که دود خوردم تو شهر.

دربند واقعا عالیه خیلی دوست داشتم کلی عکس وفیلم گرفتیم یادگاری.ساعت9:30هم رسیدیم

خونه.فرداشم رفتیم دوتایی واسه خرید،مولوی رفتیم پارچه خریدم واسه لباس مردونه و...

بعد از ناهارم خداحافظی کردیم ازشون که حرکت کنیم یه پیراهن مردونه ویه روسری خوشکل هدیه

بهمون دادن.چقدر خانواده بامعرفت وخوبین البته اصلیتشون ترک تبریزی هست من که خیلی مامانشو

دوست دارم.

از تهران اومدیم بیرون من رانندگی کردم شب چادر زدیم خوابیدیم صبح حرکت کردیم اومدیم خونه.

اینم از تهران4روزه اما خیلی خوش گذشت.

 

 

 

عزیزم ازت ممنونم واسه خاطر من هرکاری میکردی تا شاد باشم.

بازم میگم به اندازه تمام خوبیهای دنیا دوستت دارم.

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 23:37 توسط سیده آیدا و آقا سید |

سلام

وای اینقدر کار دارم که نگو وقت هم ندارم دیروز کلاس خیاطی بودم کلی دوخت ناتموم داشتم،عصرم که

بایستی میرفتم خونه خاله ی همسرم،دیروز عصری بود همراه مامانم ومامان جون رفتم خونه خاله جان

یه پایه خوشکل هم واسشون خریدم البته منومامان به همراه هم.خونشونو تعمیر کردند خیلی خوب

شده ساعت۹بود که اومدیم خونه نشستم تندتند خیاطی کردم شام رفتیم خونه مامان جون بعدفیلم

رستگاران که اومدم خونه بازم خیاطی کردم بعدش من خوابیدم اما آقاسید نشسته بود رمان میخوند

نمیدونم کی خوابید.صبح هم ساعت8پاشدم آقاسید رو صداش زدم گفتم پاشو دیرم شده منو برسون

کلاس خیاطی چون فردا نیستم امروز رفتم که عقب نباشم.

تا11هم اونجا بودم اومدم خونه دیگه روده بزرگه کوچیکه رو خورده بود صبحونه هم نخورده بودم.یه چی

خوردم وشروع کردم به جمع کردن وسایل،داخل ماشین رو هم جارو زدم.همه وسایلی رو که لازم دارم

نوشتم رو یه ورقه که چیزی یادم نره.آخه طبق برنامه ریزی فردا صبح ساعت5 راه میافتیم چند ساعتی

اصفهان هستیم شب هم میخوایم بریم جمکران 9ساله بودم که رفتم جمکران دیگه نرفتم.

جمعه صبح هم انشاا...میریم تهران پیش دوستم ونامزدش.دوستم همسایه مامان جونمه اما نامزدش

تهران کار میکنه یه آپارتمان دارن از خودشون به ما هم گفته بیاید که باهم بریم بگردیم.

راستی دیروز از دفتر فرهنگ دانشگاه زنگ زدند که دوشنبه جلسه مشاوره خانواده میزاریم به همراه

همسرتون بیاید واینکه هدایای ازدواجتون رو تقدیمتون کنیم منم گفتم ما میریم تهران و معلوم نیست کی

بیایم گفت پس هروقت اومدید بیاید هدیه هاتون رو بگیرید،جالبه بعد از یک سال و نیم حالا یادشون افتاده

باید هدیه بدهند.

واسه ما که مهم نیست فعلا اینقدر فکرم مشغوله که نگو.باید همه چی درست پیش بره تا یه سفر عالی

داشته باشیم اگه شد شاید چالوس هم بریم.

یه چی دیگه tia یاد گرفته هر وقت بهش غذا میدیم سرشو به علامت تشکر تکون میده وصدا میده.

 

بای تا بعد

 

 

عزیزم ازت ممنونم که این چند روز حاضر شدی به خاطر من همه کاری بکنی تا جور بشه بریم سفر

به اندازه ی تمام خوبی های دنیا دوستت دارم

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 15:19 توسط سیده آیدا و آقا سید |

 

سلام

 مامان اینا پنجشنبه ای رفتند کرج عروسی دختر داییم چون قراره آخر این هفته ما بریم واسه همین من

نرفتم عروسی زیاد مشتاق نبودم خیلی هم از دختر داییم خوشم نمی یاد فکر میکنه از دماغ فیل افتاده.

منو آقاسید این دو روزی که مامان اینا نبودند کلی باهم خوش گذروندیم 5شنبه ای فیلم هندی

گرفتیم دیدیم کلی هم عشقولانه شدیم.جمعه هم صبح آقاسید اومد پرده آشپزخونه ما رو نصب کرد و

ناهارم رفتیم خونشون بعد رفتیم خونه یکی از دوستان طوطی داشت اینقدر خوب حرف میزد.

عصر هم کلی با تیا(مرغ مینا)بازی کردیم دور تا دور اتاق میدوید.خیلی باحاله.ساعت 6:30هم عصرونه

برداشتم دوتایی رفتیم یه جای باصفا عصرونه خوردیم.چسبید.

شب هم بعد از فیلم درچشم باد خوابیدم آقاسید تا ساعت2پای تلویزیون فیلم نگاه میکرد.

صبح مامان اینا اومدن گفتند قرار بود بریم چالوس اما از بس شلوغ بود برگشتیم.خوب شد من نرفتم

وگرنه حسابی خسته میشدم دو روز تو جاده بودن فقط چند ساعتی عروسی بودن.

اینطور که مامان میگفت خیلی عروسی مسخره ای بوده مجلس گرم کن نداشتند.مامان میگفت خواهر

عروس که دختر داییم باشه خیلی حالش گرفته شده وقتی دیده من نیستم.

حالا اگه برنامه ام جور بشه آخر هفته بریم تهران دوتایی کلی خوش میگذرونیم،دوستم ونامزدش هم

تهران هستند میریم پیش اونا.

  

فعلا بای بای

+ نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 14:37 توسط سیده آیدا و آقا سید |

 

سلام

دیشب عروسی استادم بود دعوت بودیم منو مامانم وخواهرم رفتیم عروسی داماد که استاد من باشه

خیلی خوش تیپ شده بود عروس آرایشش خیلی جالب نبود فقط تاج روی سرش خیلی قشنگ بود از

همونایی بود که من دوست داشتم،خود عروس هم با آرایش کمی قشنگ شده بود وگرنه همچین

تعریفی نبود درضمن اصلا نرقصید من تعجب کردم که عروسی خودشه واسه چی نرقصید داماد اول

مجلس کمی رقصید اونم با اصرار خواهرش بعد رفت مجلس مردونه،اما مجلس زنانه هم اصلا شور وحالی

نداشت خوش به حال خودمون که همه عروسی هامون پر از شور وحاله همه مجلس گرم می کنن.

همینطور که داشتم میوه میخوردم یه دفعه چشمم افتاد به استاد کامپیوترم که داشت با عروس حرف

میزد به مامانم نشونش دادم از خنده داشتم میمردم،آخه یادم افتاد به کارایی که سر کلاس انجام میداد

و ما میخندیدیم این استاد ما یه دختر چاق زشت با عینکی بزرگ قدبلند هست هنوزم ازدواج

نکرده.همچی دیشب قرش میداد بیاوببین.

ما که ساعت 11:10بلندشدیم اومدیم خونه که رستگاران ببینیم.بعدفیلم هم آقاسید اومددنبالم که شام

بریم بیرون گفت هوس پیتزا کردم، پیتزا گرفتیم رفتیم یه جا روی چمن نشستیم ونوش جان کردیموحرف

زدیم.منورسوند خونه ورفت خونشون که لالاکنه.

 

راستی اینم عکس مرغ مینا اسمشو گذاشتم tia

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 13:18 توسط سیده آیدا و آقا سید |

 

سلام دوستان عزیزم

 خوبین همه

 پنجشنبه رفتیم اصفهان همه خانواده به جزآقاسید،آخه کار داشت نیومد یه مرغ مینا خریدم اما نمیدونم

نرهست یا ماده یادم نبود از آقاهه بپرسم ولی خیلی تیزه اصلا نمیشه بگیریش تو دست،از دوستان

میخوام اگه در مورد مرغ مینا چیزی میدونین کمکم کنید از کجا بفهمم نرهست یا ماده؟غذاش چی

هست؟آقاهه می گفت گوجه،سبزیجات،برنج بهش بده چیزدیگه ای هم میخوره؟

خداییش خیلی باحاله یه صدای تیزی هم داره.آقاهه می گفت اگه باهاش کارکنید چند ماه دیگه خیلی

خوب همه صدایی رو تقلید میکنه.

دیشب که آقاسید اومد خونمون رفت تو اتاقم خیلی جا خورد وقتی دیدش  گفت بالاخره خریدی.

اومدم بهش گوجه بدم فرار کرد دور تا دور اتاق دنبالش بودیم بعد کلی دوندگی گرفتیمش قرارشد بالشو

کوتاه کنیم تا نتونه بپره.کم کم باید دستی بشه.

مراقبت از این پرنده خیلی سخته همیشه باید قفسش تمیز باشه غذاش به موقع باید داده بشه،وقتی

صدایی رو تقلید میکنه اگه بهش محل ندیم قهر میکنه.اگه لج کنه غذاشو به بیرون قفس پرت میکنه.اینارو

تو یه سایت نوشته بود.ولی باهمه این حرفا من خریدمش امیدوارم بتونم به حرفش بیارم.

 

فعلا همین وبس

بای

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 16:29 توسط سیده آیدا و آقا سید |

 

سلام به دوستان عزیزم

 از هفدهم تیرماه بگم که ماهگرد ازدواجمون بود شب دوتایی رفتیم پیتزایی،هرماه به این مناسبت میریم

پیتزا میخوریم وکلی حرف وخنده آخرسر هم یه دستمال کاغذی برمیدارم و خاطره اون روز را یادداشت

میکنم تاریخ میزنم وهر دوتایی امضا میکنیم به همراه قبض پیتزا تو یه دفتر می چسبونم الان هجده تا

دستمال داریم هرکدام با یه خاطره،خیلی دفتره جالبی شده هروقت بازش میکنیم ماه به ماه خاطره ها

رو مرور میکنیم.به نظرم ایده جالبی هست.

راستی از اول تیر میرم کلاس خیاطی مربی خیلی خوبی داریم کلاس خیلی باحالی هست.امروز که

رفتم شلوار بهمون یاد داد.واسه بابا یه شلوار دوختم.

بابا،مامان،آقاسید،مامانش همه تشویقم کردند که برم خیاطی.بابام که خیلی خوشحاله که من میرم

کلاس خیلی دوست داشت یاد بگیرم.آرایشگری هم دوست داره که برم یادبگیرم اما من علاقه ندارم.البته

خیاطی هم علاقه نداشتم یعنی در واقع متنفر بودم اما الان اگه ده ساعت بشینم خیاطی کنم خسته

نمیشم و دوست دارم.

شاید در آینده آرایشگر هم شدم.البته به خاطر بابا.راستش رشته دبیرستان و دانشگاهیم هم اونی رو

انتحاب کردم که بابا دوست داشت.الان از رشته ای که هستم راضی نیستم روانشناسی رو به

حسابداری ترجیح میدم.

اما چون بابا دوست داشت وگفت رشته خوبیه منم قبول کردم.

این روزا خیلی عادی میگذره اما خوب میگذره.

شبها بعد فیلم رستگاران منوآقاسید میریم پیاده روی تا دیروقت بیرونیم صبح هم به بدبختی

بیدارمیشیم.اول مرداد عروسی دختر دایم هست کرج هنوز تصمیم نگرفتیم بریم یا نه.اما من ترجیح میدم

عروسی نرم اما هفته بعدش برم تهران خونه دوستم آخه اون موقع که عروسی هست دوستم تهران

نیست.زیاد از دختر داییم خوشم نمی یاد واسه همین خیلی مهم نیست نرفتن من.

 

 عزیزم بهترینها رو برایت آرزو میکنم و همه ی تلاشم رو میکنم تا روزهای خوبی را وقتی با من هستی

سپری کنی.

 

دوستت دارم تا همیشه

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 14:46 توسط سیده آیدا و آقا سید |

 

 

هجدهمین ماهگرد ازدواجمون مبارک

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 14:41 توسط سیده آیدا و آقا سید |

 

سلام به همه دوستان

 آقاسید یکشنبه شب از اهواز اومد تا رسید خونه دوش گرفت وفوری اومد خونمون وقتی دیدمش انگار

چند ماه بود ازش دور بودم کلی بغل وبوس وبوس.

تودستش یه نایلون مشکی بود گفت چشماتو ببند چشمامو بستم وقتی باز کردم دیدم یه شلوار ویه

روسری آبی آسمانی خیلی خوشکل واسم خریده بود گفتم فردا روزمردهست تو هدیه خریدی ؟

کلی از اونجا و اسکله واسم تعریف کرد بعد منم هدیه ای که واسش خریده بودم رو بهش دادم با ذوقی

تمام بازش کرد یه تی شرت آبی(جالبه من قرمز خیلی دوست دارم اما امشب هر دومون هدیه هامون

آبی رنگ بود) وقتی پوشید شد یه شازده خیلی بهش می یومد.اون شب تا دیروقت باهم صحبت

میکردیم خیلی خوب بود.

راستی قبل از اینکه آقاسید بیاد خونمون مامان وخواهر برادرم هدیه هاشون رو به بابا دادند.خامه هم

خریده بودیم خوردیم من هدیه ام رو ندادم تا آقاسید باشه.دیروز صبح هدیه بابا رو دادیم یه جفت

دمپایی چرم مشکی که خیلی دوست داشت.ساعت11بود منوآقاسید شکلات خریدیم رفتیم سرقبر

بابای آقاسید فاتحه ای خوندیم و قرآن خودندیم برای هدیه روز پدر.روحش شاد

بعد از اون بابا گفت بیاید بریم خونه داییت همگی رفتیم اونجا.

ناهار هم کباب وزیری داشتیم.راستی مامان همسری وجاریم رفتند اعتکاف.

عصری رفتیم بیرون گردی ومردمی که جشن گرفته بودند رو نگاه میکردیموشربت خوردیم،یه سری هم به

مامان بزرگم زدیم.شب رفتیم مسجد پیش جاریم خیلی خوشحال شد.آخه تو شهر ما غریبه کسی روجز

ما نداره منم خیلی دوسش دارم یه خانم به تمام معناست.

راستی یادم رفته بود که بگم عروسیمون عقب افتاده البته معلوم نیست کی باشه خبرتون میکنم.ولی

خیلی دلم میخواد هرچه زودتر با آقاسید بریم زیر یه سقف و واسه خودمون زندگی جدیدی شروع کنیمpraying.

 

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 15:32 توسط سیده آیدا و آقا سید |

 

دلم خیلی گرفته آخه آقاسید همراه داداشش رفته اهواز وقتی فهمیدم کلی گریه کردم آخه ازش

انتظار نداشتم که بره.

از وقتی دندنموکشیدم تا الآن جاش درد میکنه سر درد هم داشتم وقتی هم فهمیدم آقاسید رفته کلی

گریه کردم.دلم گرفت.میدونم چرا بهم نگفت و رفت میدونست مخالفت میکنم واسه همین وقتی

حرکت کرد بعد بهم گفت.

الآنم حال روحی خوبی ندارم تنهای تنهام.

منو باش به دیگران میگم غصه نخورید وقتی از هم دورید خودم بدترم

 

 

عزیزم تو باید بدونی من همیشه دوستت دارم و تا همیشه باهاتم اما یه خورده هم منو درک کن بدون

دوری از تو واسم خیلی سخته چرا تنهام گذاشتی

اما میزارم به این حساب که باید گه گاهی جدا باشیم تا قدر همو بیشتر بدونیم

 

عاشقانه دوستت دارم

 

 

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 0:23 توسط سیده آیدا و آقا سید |

ازشنبه تا به امروز که پنجشنبه است صبح ها فقط 2سااااااااعت درس میخونم(وای که چقدر من درس

خونم)بعد از ناهار فیلم بعدش لالا عصرهم بیرون گردی ادامه دارد.

بعد از شام هم باز بیرون گردی

چندین ماه پیش یعنی آبان ماه یه پراید اسم نوشتم یکشنبه ای بالاخره تماس گرفتند که برم تحویل

بگیرم جالبه موقعی زنگ زدند که من خواب بودم.

وقتی بیدار شدم دیدم ای وای از ایران خودرو بوده سریع شماره گرفتم وگفتند بیاید ماشینتونو تحویل

بگیرین آخه از بس زنگ زدم و گفتم پس چی شد کی تحویل میدین خسته شده بودن آخه من کمی،کم

حوصله هستم ای از خصوصیات بارز سیدها است.

خلاصه با آقای سید رفتیم ماشینوتحویل گرفتیم حالا اونجا ازمون شیرینی میخواستن،کی به اونا

شیرینی میده

آوردیمش خونه قرار شد از خونه بیرون نبریمش تا مشتری پیدا بشه بفروشیم بلکه به نونو نوایی برسیم.

بعد از اینکه از ماشین خیالمون راحت شد آقاسید منو برد دندن پزشکی که دندونمو بکشم آی جیغ زدم

آی گریه کردم.

بعد از اینکه بی دندون شدم آقاسید شوخیش گل کرد کلی سربه سرم گذاشت.شب مامانش وخاله اش

ودخترخاله اش اومدند خونمون گفتند تو که تا عصری دندون داشتی چی شد.منم نمیتونستم حرف بزنم

کلی اذیتم کردند.دیروز صبح هم رفتیم واسه خونه خاله اینا کلیدپریز بخریم آخه خونشون در حال

تعمیره باموتور رفتیم اما از شانس بد ما موتور پنچر شد آی خندیدیم رفتیم موتور داداشش رو برداریم اونم

پنچر بود به یه بدبختی رفت بادش کرد یه خورده رفتیم باز کم باد شد،دوبار بادش کردیم بعد از تموم شدن

کارمون آقاسید رفت تیوپ نو خرید.

ولی کلی خندیدیما.

دیشب هم خوب بود بعد از شام وبازی کامپیوتری ساعت12رفتیم بیرون بستنی خوردیم 1هم اومدیم

خونه.خیلی خوش گذشت.

 

 

همسرم به خاطر تمام محبت ها ومهربونیات یه عالمه تشکر

و

به اندازه تمام خوبی های دنیا دوستت دارم

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 12:33 توسط سیده آیدا و آقا سید |

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

+ نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 15:3 توسط سیده آیدا و آقا سید |

وای که از بس درس خوندموامتحان دادم خسته شدم هنوز سه تاامتحان دیگه دارم.کاش هرچه زودتر

دهم تیرمیشد و راحت میشدم.

یکشنبه17خرداد هفدهمین ماهگرد ازدواجمون بود تمام زود پیش هم بودیم خیلی بهمون خوش

گذشت.سه شنبه عصری رفتیم سرچاه یکی از دوستان کلی زردآلو چیدیم وعکس انداختیم.باز دوباره

پنجشنبه بود که رفتیم سرچاه همسایمون اونجا هم زردآلو وعکس.جمعه هم رفتیم وظیفه ملی انجام

دادیم.شنبه شب بعدشام بابا اینا رفتند باغ.منوهمسری خونه ما بودیم دل درد شدیدی داشتم اصلا حالم

خوب نبود همسری هم به خاطر خوردن زردآلوی زیاد دلش درد گرفته بود دوتایی قرص میخوردیمو واسه

هم ناله میکردیمو میخندیدیم،من واسه اون ناله سر میدادم که آخ دلم وای دلم بعد نوبت اون

بود،بعدشم کلی واسه هم میخندیدیم تا ساعت2کارمون همین بود.صبح که بیدار شدیم دل درد من ادامه

داشت اما کم.همسری خوب شده بود واسه من میخندید.عصرش رفتیم بیرون واسه روز مادر دوتا،تاپ

خوشکل واسه هر دومامان ها خریدیم.همراه بابارفتیم که هدیه واسه مامان بخرند یه سبزی خردکن ویه

آب مرکبات گیر خریدند منم از فرصت استفاده کردم گفتم واسه منم باید آب مرکبات گیر بخرید بابا گفتند

خوبه اینجا تو هم استفاده ای بردی.

شب هدیه ها رو به مامانم دادیم رفتیم خونه همسری برادرشوهر وجاری وبرادرشوهرکوچکی هم بودن

هدیه ها رو دادیم.فردا صبحش همسری روز زن رو بهم تبریک گفت وگفت هدیه ات محفوظه تا بعد.

شب که اومد خونمون دیدم هدیه دستشه بهم داد وبازم تبریک گفت خیلی خوشحال شدم کلی بوس

وتشکر.

با ذوق فراوان هدیه را باز کردم یه جاشمعی خوشکل ودوتا کارت پستال و یک غنچه رزقرمز.

بانگاهی پراز عشق ازش تشکر کردم بعد هدیه ام رو به مامانم نشون دادم.

رفتیم بیرون وتا آخر شب باهم بودیم.باز سه شنبه شد ورفتیم سر چاه یکی از دوستان مامان جون

(مادرشوهر)شولی درست کردیم بردیم اونجا خوردیم بازم زردآلوچیدیم اما این دفعه عکس ننداختیم

.این چندوقته ازبس زردآلوخوردیم دیگه ازش زده شدم.چهارشنبه هم رفتم اولین امتحان رو دادم خوب

بود.پنجشنبه همسری گفت بریم پیتزا،منم از خداخواسته فوری گفتم بریم سفارش دادیم ورفتیم پیتزاش

عالی بود.ساعت11:30بود به همسری گفتم هوس بستنی کردم رفتیم بستنی خریدیم ونوش جان

کردیم.جمعه هم دوتا امتحان عصرتاشب هم فیلم میدیدیم.این چندوقته خیلی بهمون خوش

گذشت.خداکنه همیشه همینطورباشه.

 

+ نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 14:28 توسط سیده آیدا و آقا سید |

فرجه شروع شد واعصاب منم به هم ریخت موقعی که فرجه شروع میشه مغزم متلاشی میشه حوصله

درس خوندن ندارم اما هیچ راه فراری ندارم باید درس خوند ومنم روزی3ساعت بیشتر نمی تونم درس

بخونم،رفت وآمدهای مادرشوهری که تمام شد اومدم خونه وروزها مثل گذشته تکرارشد هفته گذشته

بود دوستم که از تهران می یومد اینجا دانشگاه جشن فارق التحصیلیش بود مامانش هم اومده بود 4

سالی که اینجا بود مامانش هنوز نیومده بود اینجا.بعد از جشن که کلی خوش گذشت آوردمشون

خونمون بعد با هم رفتیم بیرون،شام خونمون بودن واسه خواب هم منو مریم دوستم پیش هم خوابیدیم

کلی حرف زدیم مریم میگفت آیدا باورم نیشه اونقدر صمیمی بشیم که مامانم هم بیادخونتون وما

کنارهم بخوابیم منم گفتم من هم باورم نمیشه آخه من تو دانشگاه با هیچکس صمیمی نبودم یعنی

دوست نداشتم با کسی صمیمی بشم اعتماد به هیچکس نداشتم رفتارهایی دیده بودم که تصمیم

گرفتم رابطه ام به بچه ها درحد درس باشه.

فردا صبحش با هم رفتیم بیرون شهررا به مامانش نشون دادم واسه ناهارهم خونه استادمون دعوت

بودند.مامانش وقتی فهمید ما سید هستیم کلی احترام گذاشت دعوای مریم کرد میگفت چرا زودتر

نگفتی وقتی داشتم از غذاشون میخوردم نیت کنم اعتقاد خاصی به سید داشت.باورم نمیشد هنوز

آدمایی هستند که واسه سید احترام قائل بشن.

راستی دیروزهم مراسم عقدکنان پسر داییم بود نیم ساعت اول خوب بودا رقص وپایکوبی اما بعد دل درد

شدیدی گرفتم عرق داشتم نشستم جلو باد کولر.اینقدر خانواده عروس بامحبت بودند که نگو آب جوش

نبات وقرص واسم آوردند کلی تحویل گرفتند من که خیلی از این خانواده خوشم اومد.عروس خودش

آزمایشگاه مواد غذایی داره وضع مالی باباش هم توپ ولی اصلا مشخص نبود صمیمی وخاکی.ازصبح تا

الانم درس خوندم.حالا هم برم تا آقاسید نیومده کمی به خودم برسم بای.

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 13:44 توسط سیده آیدا و آقا سید |

سلام به دوستان گلم

تو این دوهفته که آپ نکردم به همتون سر میزدم اما وقت آپ نداشتم.صبح 25یعنی جمعه که

مادرشوهری رفتندکربلا منم رفتم خونمون.شنبه خونه ما ناهار خوردیم عصرشنبه که برادرشوهر کوچیکه

ازسفر اومد تاآخر هفته خونه بود منم هر روز موقع ناهار میرفتم خونشون نار درست میکردم میخوردیم

البته پسرخاله همسری هم بود کلی شوخی وخنده بعد ناهارم منوهمسری میرفتیم خونه ما اون دوتا

هم خونه میموندن دوستاشون می یومدن دورهم عشق وصفا.هر روز میگذشت تا اینکه روزجمعه رسید

بعد از ناهار موکت بردیم حیاط بشوریم کلی منو همسری جان آب بازی کردیم خیلی خوش گذشت

برادرشوهری نبودش کلی صفا کردیم.عصر هم رفتیم گشت وگذار.فرداش که شنبه باشه مادرشوهری

اومدن رفتیم پیشواز کلی بغل وبوس بوس.دلم واسش یه ریزه شده بود.به اندازه مامان خودم دوسش

دارم.خیلی ماهه.همراهش شدیم رفتیم خونشون گوسفند کشتند ناهار کلی مهمان داشتند چلوکباب

دادیم.از روز شنبه تا دیروز مهمان داشتند هر روز منو جاری بزرگه اونجا بودیم آخه دختر ندارن که کمکشون

کنه.ما میرفتیم وپذیرایی میکردیم آخه مادرشوهری از بس مهربونه همه دوسش دارن وخیلی ها می

یومدن واسه دیدنی اونقدر خونه شلوغ میشد وپر از مهمان که خسته می شدیم.چهارشنبه عصر از

فرصت استفاده کردیم دیدیم کسی نیومد منوجاری و مادرشوهری رفتیم سراغ ساک سوقاتی.هرچی که

مادر شوهری آورده بودن واسه منو جاری مثه هم بود وخیلی خوشکل کلی سوقاتی گیرمون اومد.در آخر

کلی تشکروبوس بوس.امروزم چون شب مهمون داریم اومدم خونه کمک مامانم کنم.آخه این دوهفته

خیلی کم خونه خودمون بودم دلم واسه غذاهای مامانم تنگ شده.از فردام فرجه شروع میشه باید

خودمو واسه امتحانات آماده کنم.

بای تا فرصتی دوباره

+ نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 12:58 توسط سیده آیدا و آقا سید |

 

همینطور که گفتم دوشنبه ای حس کلاس نداشتم و در نتیجه حس بازیگوشه برنده شد و من کلاس

نرفتم خونه موندم وقتی از خواب ناز بیدار شدم مامانم نبود جویا شدم فهمیدم رفته روضه منم

نشستم پشت کامپیوتر وبازی کردم دلو دماغ بیرون رفتن هم نداشتم تا شب خونه بودم شب رفتم خونه

آقاسید.فرداش هم کلاس ها رو رفتم شب هم همراه آقاسید رفتیم گردش.4شنبه کلاس سه تار داشتم

واسه همین از صبح فقط تمرین میکردم استاد خیلی ازم راضی هست میگه پیشرفتت عالیه.

5شنبه صبح از دل درد شدید نتونستم پاشم برم کلاس خیلی حالم بد بود فقط گریه می کردم

مامانم هم خونه نبود تا ساعت11تو رختخواب بودم وقتی مامان اومد دارویی بهم داد آروم شدم از

اونجایی که حس رانندگی نبود آقاسید اومد دنبالم رفتم خونشون خاله اش ودختراش اونجا بودن کلی

حرف وخنده دل دردم یادم رفت.

عصر هم به خوشی وگردش گذشت شب خونه آقاسید موندم تا کارای مامان جون رو انجام بدم آخه

فرداش قرار بود بروند کربلا.ساعت 3 خوابیدیم صبح جمعه پاشدیم حاضرشدیم از زیر قرآن رد شدند و رفتند

فرودگاه.ما هم رفتیم به کارهامون برسیم.جمعه شب هم فیلم چارچنگولی ودل شکسته دیدیم.کلی

خندیدیم.این بود ماجرای ما و خونه خالی مامان جون که تایه هفته صفا سیتی

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 17:14 توسط سیده آیدا و آقا سید |

 

این روزا خیلی حالم گرفته افسردگی گرفتم خدا خیر آقاسید بده نمیزاره تنها بمونم البته من هر ماه

اینطوریم جمعه ای بود که همراه آقاسید رفتیم بیرون گردی ولی من دلودماغ حرف زدن نداشتم مامانم

میگه تو که حال نداری خب از خونه بیرون نرو اما من وقتی افسرده میشم نمیتونم تو خونه بمونم.جمعه

که گذشت خیلی عادی.شنبه عصربود قرار بود دوستم بیاد خونمون یه خورده شارژبودم این دوستم که

میگم سه ماهی هست که باهاش آشنا شدم اهل ارومیه است وآذری زبان خیلی هم سخت فارسی

صحبت میکنه.به خاطر کار شوهرش مجبور شده بیاد به شهرما.عصری رفتم دبنالش که بیاد خونمون توی

راه دیدم یه صدای تیک تیکی میاد خوب دقت کردم دیدم از ماشین منه.نگه داشتم پیاده شدم دیدم

بببببببببببلههه یه تیکه آهن نوک تیز رفته تو لاستک ماشین وموقع حرکت به آسفالت میخورده

صدامیداده خواستم بیرونش بیارم دیدم صدای خالی شدن باد ماشین میاد منم متوسل شدم به ائمه که

یه وقت منو تو خیابون نزاره باکلی نذر ونیاز دوستمو آوردم خونمون دم درخونه که رسیدیم دیدم حسابی

پنچر شده.زنگ زدم آقاسیدم سریع خودشو رسوند وبا سرعت تمام پنچرگیری کرد.دوستم از ارومیه واسم

نقل مخصوص اونجا رو آورده بود و یه خورده زبان آذری بهم یاد داد.

فرداش که یکشنبه باشه با حال ندارم رفتم کلاس اما از شانس خوب من کلاس تشکیل نشد.قبلش بهم

خبر دادند که یکی از دوستام ازدواج کرده با کسی که دوسش داشته خیلی خوشحال شدم خبر دوم هم

تشکیل نشدن کلاس بود.عصر یکشنبه هم رفتیم خونه یکی از اقوام اونجا مجلس زنانه بود کلی حرف

وخنده.وقتی اومدم خونه فوری زنگ زدم به آقاسید گفتم خودتو برسون خونه که دارم دق میکنم اونم به

خاطر من درمغازه رو بست واومد رفتیم بیرون شام همبرذغالی سفارش دادیم گرفتیم رفتیم تو یه فضای

خیلی عالی نوش جان کردیم.

ساعت10:30اومدیم خونه ما رمان خوندیم تا12.امروزم که دوشنبه است صبح کلاس بودم الانم حالم

خوش نیست نمیدونم کلاس عصر رو برم یا نه.بیشتر ترجیح میدم از شهر برم بیرون تا برم سر کلاس.

تا ببینم کدوم حس برنده میشه اون درس خونه یا اون بازیگوشه.

فعلا بای

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 13:47 توسط سیده آیدا و آقا سید |